I🧠🩸I
19:24 1405/2/8 | Noa
از بغل کردن و بغل شدن توسط آدما متنفرم؛ اما حالا دلم میخواست یکی انقدر بغلم میکرد که درد میگرفت. انقدر محکم بغلم میکرد که استخونهام صدا میداد، پوستم مچاله میشد و تا زمانی که تمام نمیشدم، رهام نمیکرد. کاش یکی جوری بغلم میکرد و توی آغوشش میفشرد که بجز فشار اون آغوش، همهچیز یادم بره. از درد کشیدن و خونریزی کردن توی مغزم خسته شدم...