مطرود

اینجا از همه‌چیز و هیچ‌چیز حرف می‌زنم. احتمالاً.

I👽I
01:42 1405/2/31 | Noa

آشفته. کلافه. نامتمرکز. تسلیم‌شده. انگار زندگی رو باختم و راهی برای برگردوندنش ندارم. انگار داشتم توی جاده‌ای راه می‌رفتم و یهو یه ماشین با سرعت بهم زده و پرت شدم یه‌جای دور که حتی دیگه نمی‌تونم مسیری که توش راه می‌رفتم رو پیدا کنم. خونی و زخمی و بی‌جون افتادم یه گوشه و با چشمای نیمه‌باز می‌بینم چطور بقیه ازم می‌زنن جلو و هربار که از جایی که من افتادم رد می‌شن، یه لگد هم به جسم نیمه‌جونم می‌زنن. از صدام و کلماتی که از دهنم درمیاد متنفرم. دهنم رو می‌بندم. حرف نمی‌زنم. بذار بقیه حرف بزنن. بذار فکر کنن حق با خودشونه و درست می‌گن. از چیزی که توی آیینه می‌بینم متنفرم. خودم رو نگاه نمی‌کنم. از آیینه‌ها رو برمی‌گردونم. نمی‌بینم. نمی‌خوام ببینم. از صدای بلند افکارم متنفرم. لعنتی خفه نمی‌شه. وانمود می‌کنم نمی‌شنوم. نادیده می‌گیرم. نمی‌خوام بشنوم. از شلختگی موهام متنفرم. می‌بندمشون. وانمود می‌کنم وجود ندارن. اگه کوتاه کوتاهشون کنم چی؟ مثل کاری که پنج سال پیش کردم. بابا می‌گه تو همیشه بامزه‌ای؛ حتی وقتایی که انگار با خودت لج کردی و همینطوری فقط می‌زنی بیرون. خودم اما نمی‌تونم خودمو تحمل کنم. اصلاً فرض می‌کنم که می‌تونم وانمود کنم نمی‌شنوم. نمی‌بینم. حس نمی‌کنم. اصلاً حتی موهامم از ته می‌زنم. با وجود داشتن چیکار می‌تونم بکنم؟ می‌تونم وانمود کنم نیستم؟ وجود ندارم؟ نامرئی‌ام؟ کاش می‌شد. کاش می‌شد کاری کنم که هیچکس نتونه منو ببینه؛ مخصوصاً خودم. 

 

درباره

شاید اینجا با کلمات، ردی از خودم به‌جا بذارم.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©