مطرود

اینجا از همه‌چیز و هیچ‌چیز حرف می‌زنم. احتمالاً.

I🧵🧸I
20:12 1405/3/4 | Noa

هیچ اختیار و کنترلی روی زندگی‌م ندارم. شدم یه عروسک نخ‌کش‌شده‌ی سبک‌وزن مسخره که مدام به جهت‌های مختلف پرت می‌شه. خسته شدم از این بلاتکلیفی. نه جنگ نه صلح. نه سازش نه مخالفت. نه قطع نه وصل. نه دوست نه دشمن. نه پس نه پیش. نمی‌دونم چیکار کنم. آخرین باری که انقدر بد بودم پارسال بود‌. حواسم سر جاش نیست. مدام اشتباهات مسخره می‌کنم. کلماتی که از دهنم درمیان یجوری بیگانه و غریبه‌ان که انگار حرف زدن یادم رفته. آخرین باری که نقاشی کردم بیش از سه ماه پیش بود. آخرین باری که کتاب خوندم بیش از یک ماه پیش. حتی ذهنم اونقدر متمرکز و منسجم نیست که بتونم بنویسم الآن چه حسی دارم. به‌هرحال فرقی هم نمی‌کرد؛ در هر صورت نمی‌دونم چه حسی دارم. نه، می‌دونم؛ می‌‌دونم، آره؟ آره. معلومه که می‌دونی لعنتی. مشکل تو اینه که زیادی می‌دونی و اونقدر احمقی که هیچی نمی‌دونی. 

فقط نمی‌خوام زیاد بهش فکر کنم. اگه بهش فکر کنم حالم بدتر می‌شه. پس فقط مثل همیشه می‌گم نمی‌دونم. نمی‌دونم کلمه‌‌ایه که اخیراً بهش علاقه‌مند شدم. ازم می‌پرسن چته؟ چه مرگت شده آخه؟ چرا اینجوری می‌کنی با خودت؟ چرا انقدر خشمگینی؟ چرا با خودت لج می‌کنی؟ و در جواب همه‌ی اینا می‌رسیم به کلمه‌ی مورد علاقه‌ام؛ نمی‌دونم!

 

درباره

شاید اینجا با کلمات، ردی از خودم به‌جا بذارم.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©