مطرود

اینجا از همه‌چیز و هیچ‌چیز حرف می‌زنم. احتمالاً.

I🏓I
01:19 1405/3/10 | Noa

روی زمین دراز کشیدم؛ چشم‌هام با خستگی توی اتاق می‌چرخه. بدنم خشک شده‌. با استخون‌هام سفتی زمینو حس می‌کنم. سرم جوری درد می‌کنه انگار دو نفر دارن داخل جمجمه‌ام پینگ‌پنگ بازی می‌کنن و از عصب‌هام بعنوان توپ استفاده می‌کنن. دست‌هام انقدر بی‌جونن که حتی نمی‌تونم شقیقه‌هامو فشار بدم. کم‌کم حس می‌کنم که بدنم سنگین می‌شه؛ انگار با یه فشار نامحسوس که رو به افزایشه، به زمین فشرده می‌شم. از پاهام شروع می‌شه؛ غم نوازش‌وار از مچ پاهام شروع می‌کنه، و بعد ساق‌ها، رون‌ها، شکم، سینه و نهایتاً گردنم. تقلا نمی‌کنم. حتی اونقدر جابجا نمی‌شم که دست رو کنار بزنم. تا زمانی که دور گردنم می‌پیچه؛ نفسم رو تنگ می‌کنه، سینه‌ام رو سنگین. و حتی اون‌موقع هم تقلا نمی‌کنم. می‌ذارم دور بدن و گردنم بپیچه تا جایی که از نفس‌تنگی خس‌خس کنم. دوباره با تنبلی چشم‌هامو توی اتاق می‌چرخونم. کسی رو برای کمک گرفتن نمی‌بینم. تو اونی بودی که باید بقیه رو نجات می‌داد، یادت رفته؟ نگاهش کن، حتی نمی‌تونه خودشو جمع کنه. بی‌عرضه. مایه‌ی تاسفه.

باید نجات می‌دادم؟ هیچ بایدی درکار نیست؛ ولی می‌خواستم که انجامش بدم. می‌خواستم دستی باشم که برای عزیزانم دراز می‌شه؛ آغوشی باشم که به روشون باز می‌شه؛ لبخندی باشم که روی صورتشون می‌شینه. چه حیف. چه حیف که خودم حتی نمی‌تونم خودمو نجات بدم. فقط می‌تونم بی‌جون روی زمین دراز بکشم و همینطور که نفس‌هام تند می‌شه، به اطرافیانم چشم بدوزم و به این فکر کنم که هیچوقت نمی‌تونم نجاتشون بدم؛ همونطور که نتونستم خودمو نجات بدم.

 

درباره

شاید اینجا با کلمات، ردی از خودم به‌جا بذارم.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©