فکر کنم دوباره دارم راجع به تو مینویسم. وقتایی که اینجا راجع بهت حرف میزنم، پارانویا بهم هجوم میاره؛ انگار که اینجایی و میدونی من کیام و تکتک کلماتمو با چشمات دنبال میکنی. اگه داری اینو میخونی، امیدوارم تکتک کلماتم امشب روحتو تسخیر کنن. شوخی کردم. هنوز اونقدر بدجنس نشدم. احتمالا پیپل پلیزرتر از اونیام که بتونم برای کسی مثل تو همچین آرزویی کنم. اسپویلر: تراپیستمم نتونست کاری کنه خودمو توی اولویت بذارم.
بگذریم. حتی نمیدونم دقیقا چی میخوام بگم. قبلا فکر میکردم وقتی بری، کل وجودمم با خودت میبری. حالا خودمو نگاه میکنم که دارم نفس میکشم بدون اینکه دیگه اونقدر از نبودنت درد بکشم. قرار گذاشته بودیم وقتی زندگیامون افتاد روی روال، وقتی مغزم دیگه اونقدر باهام سر جنگ نداشت و تراپی داشت کمک میکرد بتونم چیزی بجز دردی که داشت نفسمو میبرید، ببینم، بریم باهم سفر. خیابونا رو متر کنیم. بیشتر کنار هم باشیم. ولی بعدش نمیدونم چی شد که همهچیز بههم ریخت. چرا، میدونم. خوب میدونم چرا و چی شد. تقصیر من بود. تقصیر تو بود. نمیدونم هنوز یادت هست چیا بهم گفتی، حتی خودمم یادم نیست؛ فقط یادمه درد داشت. خیلی درد داشت. اونقدر که مغزم تصمیم گرفت چند روز بعد، هرچی گفته بودی رو پاک کنه. ولی یادمه وقتی با حرفات قلبمو سوراخسوراخ میکردی، فقط سکوت کردم. یا نکردم؟ فکر کنم یه کلمه گفتم. یادم نمیاد چی گفتم. ولی گفتی سرت داد بزنم، بهت فحش بدم، هرچیزی، فقط یهچیزی بگم. گفتم نمیتونم. چون وقتی حرفایی میزنی که قلبمو میسوزونه، نمیتونم چیزی بگم. فکر میکردم اونقدر عصبی و دلشکستهام که حرفی نمیزنم که ناراحتت نکنم. شاید دروغ گفتم. چون فهمیدم با سکوتم بیشتر آسیب میبینی. شاید همون اندازه که حرفات به من آسیب میزد. الآن موقع عصبانیت داد میزنم. حرفایی میزنم که میدونم طرف مقابلمو اذیت میکنه. اوضاع کنترل خشمم بدتر شده. احتمالا اونقدری که اگه تراپیستم میفهمید، سرش گیج میرفت.
به برنامههایی که باهم چیده بودیم فکر میکنم، قولایی که بههم داده بودیم. رویاهایی که باهم ساخته بودیم. خندهداره، الآن با هر صدای انفجاری که میشنوم، حتی نمیدونم زندهای یا نه. قبلا دلم میخواست هربار که کسی نزدیکت میشه، یاد من بیفتی. به این فکر کنی که هیچکس مثل من باهات خوب نبود. هیچکس مثل من درکت نمیکرد. ولی خب، احتمالا هیچکس هم به اندازهای که من به گریهات انداختم، اشکتو در نیاورد. فکر کنم خودت همچین حرفی زدی، شایدم نه. نه. فکر کنم گفتی به اندازهای که برای من گریه کردی، برای کسی گریه نکرده بودی. آره. ولی خب، خیلی وقته که دیگه همچین چیزی نمیخوام. فقط امیدوارم سالم باشی؛ چون یادمه تو هم چقدر میخواستی این روزا رو زندگی کنی. دلم میخواست بگم امیدوارم توی زندگی بعدی هم ببینمت، ولی فکر نکنم تحمل اینکه دوباره قلبم اونجوری بشکنه رو داشته باشم. پس بدرود. امیدوارم زنده بمونی. چون علیرغم همهچیز، خودم فعلا قصد مردن ندارم. و کسی حق نداره قبل از من بمیره. حتی تو. مخصوصا تو.