مطرود

اینجا از همه‌چیز و هیچ‌چیز حرف می‌زنم. احتمالاً.

Just let me be
16:57 1405/1/29 | Noa

جزوه‌های کنارگذاشته‌شده. کلاس‌های غیبت‌خورده. درس‌های نخونده. کتاب‌های خونده‌نشده. انیمه‌های نیمه‌رهاشده. وعده‌های غذایی خورده‌نشده. ورقه‌های قرص‌های نصفه‌نیمه. همزمان که موهامو صاف می‌کنم به تمام اینا فکر می‌کنم. نگاهم به آیینه می‌افته؛ تارهای موی سفیدِ بیشتر توی اوج جوونی. حواسم پرت می‌شه. یکم صورتمو می‌سوزونم. میگرن دست از سرم برنمی‌داره. تپش قلب. اضطراب برای همه‌چی و هیچی. دلتنگی برای آدمایی که دیگه توی زندگیم نیستن. دلتنگی برای آدمایی که هستن و فکر می‌کنم عزم رفتن کردن. انتظار برای یه اتفاق خوب. انتظار برای رخ دادن یه فاجعه. کف دستام سرده ولی مدام عرق می‌کنه. می‌خوام خوب باشم ولی یه چیزی نمی‌ذاره. شایدم خیلی چیزا. نمی‌دونم؛ کلافه‌ام. دوست دارم بنویسم چه حسی دارم ولی حتی خودمم نمی‌دونم. جمله‌ها بی‌سر و ته می‌شه و نامفهوم. می‌خوام خوب باشم، واقعاً می‌خوام. می‌خوام به زندگی‌م برسم، هرچیزی که تا اینجا ازش باقی مونده که بشه بهش گفت زندگی. پس امیدوارم تمام این حالت‌ها زودگذر باشن.

 

🤖Do not read this
15:15 1405/1/28 | Noa

Lately, I feel like I'm standing in the middle of a room that keeps rearranging itself. Nothing is stable. Not my thoughts. Not my plans. Not even my sense of who I'm becoming. I wake up with this quiet heaviness in my chest. Not dramatic, not loud; just... there. Like background noise I can't turn off. I'm not exactly sad. But I'm not okay either. It’s more like I'm suspended. Between versions of myself. Between decisions I haven't made yet. Between wanting more and not knowing what "more" even looks like. 

Everything feels slightly out of focus. Like I'm trying to read my own future through fogged glass. I keep asking myself what I'm supposed to be doing. Where I'm supposed to be going. Why everyone else seems so certain while I feel like I'm improvising my entire existence. There's a kind of exhaustion that comes from pretending you're not overwhelmed. From smiling through uncertainty. From telling yourself, "It's fine, I'll figure it out," when you don't actually know how. I think what scares me most isn't failure. It's the possibility of drifting. Of waking up one day and realizing I've been moving without intention. But even inside the confusion, there's something small and stubborn in me. A quiet voice that refuses to disappear. It doesn’t have answers. It doesn’t have clarity. But it's still there. Maybe that’s enough for now.

در بی‌چفت‌وبست
03:04 1405/1/27 | Noa

ترس. وحشت. انزجار. دوباره برگشتم به حالی که انگار هیچوقت نمی‌تونم راه فراری براش پیدا کنم؛ یه سیکل معیوب و تکراریه که مدام به طرق مختلف و در بازه‌های زمانی مختلف، تکرار می‌شه. ترس از اینکه شاید کافی نباشم. شاید جالب نباشم. شاید دوست‌داشتنی نباشم. شاید اونقدر ارزش نداشته باشم. شاید دور انداخته بشم. شاید یه گوشه رها بشم. یعنی یه گوشه رها می‌شم؟ اگه رها بشم؟ فکرام از شدت ترس فلج‌کننده‌ای که دارم منسجم نیست. نمی‌تونم درست فکر کنم. نمی‌تونم درست تحلیل کنم. نمی‌تونم درست نتیجه‌گیری کنم. نمی‌دونم بقیه چطور بی‌قید و شرط دوست داشته می‌شن در حالی که من مدام فکر می‌کنم هر لحظه ممکنه یه گوشه انداخته بشم. نمی‌دونم بقیه چطور بدون اینکه تلاش کنن دوست‌داشتنی‌ان، ولی من حتی بلد نیستم تلاش کنم که دوست‌داشتنی باشم. 

قرار نیست همه‌ی آدما تاییدت کنن و دوستت داشته باشن، می‌دونم؛ ولی من هر لحظه چشمم خیره‌ست به در و منتظرم یکی از عزیزانم پاشو از اون در بذاره بیرون و دیگه هیچوقت برنگرده. و من می‌دونم که می‌ذارم برن. من درو قفل نمی‌کنم، هیچوقت نمی‌کنم. مجبورشون نمی‌کنم که بمونن؛ ولی می‌دونم می‌شینم و پشت اون در گریه می‌کنم، اما هیچوقت اونقدر بلند گریه نمی‌کنم که از پشت در بسته صدامو بشنون. من می‌ذارم برن اگه فکر می‌کنن اینجوری بهتره، ولی در نهایت به این فکر می‌کنم که کاش ترک کردنم انقدر راحت نبود.

کاش کسی را داشتم، کسی را که می‌توانستم بدون ذره‌ای نگرانی، چشم‌ها و روح خسته‌ و شکننده‌ام را به او نشان بدهم و بگویم؛ عزیز جانم، نمی‌دانی چقدر پوچ و خالی هستم، نمی‌دانی چقدر بدون آن تکه‌ی ازدست‌رفته‌ی قلبم، احساس فقدان و تنهایی می‌کنم. چقدر احساس می‌کنم هرجا رفته‌ام، با هرکه عهد دوستی بسته‌ام، مرا مانند آدامسی، جویده و هنگامی که دیگر هیچ طعم و رنگی برایش نداشته‌ام، به بیرون تف کرده. عزیز جانم، کاش می‌توانستم حجم خلاء وجودم را بیان کنم، کاش می‌توانستم بگویم چقدر ناقص، تکه‌تکه و خالی شده‌ام، بگویم دیگر بعد از هر ازدست‌رفته‌ای، گریه نکردم؛ فقط ذره‌ذره در خود پوسیدم و مُردم. عزیز جانم، کاش می‌توانستم بگویم چقدر بندبند وجودم نیازمند آغوشی امن است که تمام تکه‌های شکسته‌ی وجودم را به‌هم وصل کند؛ آغوش امنی که نخواهد نگران آن باشم که در آینده‌ی نزدیک مرا پس می‌زند، و خودش هم یک تکه‌ی شکسته‌ی دیگر را می‌دزدد و مرا رها می کند؛ با تکه‌های وصله‌پینه‌ی رو به ویرانی و جای خالی تکه‌هایی که هرگز پر نمی‌شوند، تکه‌های ازدست‌رفته‌ای که هر روز خالی‌ترم می‌کنند.

نمی‌دونم
16:46 1405/1/23 | Noa

این روزها صرفاً یک نمی‌دونمِ بزرگ و متحرکم. امروز باید با زندگی‌م چیکار کنم؟ نمی‌دونم. فردا قراره چی بشه؟ نمی‌دونم. همین حالا دارم با زندگی‌م چیکار می‌کنم؟ نمی‌دونم. از این زندگی چی می‌خوام؟ نمی‌دونم. به این فکر می‌کنم که هیچکس واقعاً نمی‌دونه داره چیکار می‌کنه، همه فقط اداش رو در میارن. همزمان به این فکر می‌کنم اگه واقعاً اینطور نباشه چی؟ اگه فقط من باشم که دارم درجا می‌زنم و نمی‌دونم چی می‌خوام چی؟ فقط می‌دونم توی این موقعیت و مکانی که هستم آرامش ندارم. می‌خوام برم؛ خیلی وقته که می‌خوام برم و پشت سرمم نگاه نکنم، یجوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم. ولی زمینی که توش دست‌وپا می‌زنم باتلاقه و با هر تقلایی که می‌کنم، دست و پاهام سست‌تر می‌شه. اراده‌ام ضعیف‌تر می‌شه. ذهنم نامطمئن‌تر. فکر می‌کردم که نیاز دارم یک نفر یه شاخه‌ای سمتم بگیره و من بگیرمش و خودم رو بکشم بیرون؛ اما احالا به این فکر می‌کنم که اگه اون شاخه هم به سمتم دراز بشه، آیا اصلاً می‌گیرمش؟ نمی‌دونم. و این ندونستن کلافه‌ام می‌کنه.

 

زوال
20:10 1405/1/20 | Noa

به خودم دورغ می‌گم، خودم رو فریب می‌دم و خودم رو گول می‌زنم، از خودم و از همه‌ی اتفاقات فرار می‌کنم، انقدر باهاشون مواجه نمی‌شم که در نهایت، با زور و اجبار باهاشون مواجه بشم و انقدر فشاری که تحمل می‌کنم زیاده که منو کاملاً درهم می‌شکنه. از همه‌چیز فرار می‌کنم و از روبرویی باهاشون وحشت می‌کنم؛ اما گول زدن و خام کردن خودم هم فایده‌ای نداره. فقط باعث می‌شه موقع شکستن، صدای بلندتری به گوشم برسه. اینجور مواقع حالم از خودم به‌هم می‌خوره و تحمل خودم برای خودم هم سخت می‌شه. خسته‌ام از اینهمه تنش و فشاری که روی شونه‌های خودم می‌ذارم. خسته‌ام و حالم به‌هم می‌خوره از اینکه کاری برای درست کردنش انجام نمی‌دم؛ فقط یه گوشه می‌ایستم و نابود شدنم رو نگاه می‌کنم؛ ساکت، مسخ‌شده، حیران و مرده.

فاقد محتوا
16:56 1405/1/18 | Noa

احتمالاً این پست موقت باشه، نمی‌دونم. می‌خوام فقط غر بزنم. این دو-سه روز اخیر انقدر خونه از موج انفجار لرزیده که حسابش از دستم در رفته. پریشب چندتا انفجار با صدای بلند و لرزش شدید رخ داد که همه‌امون رفتیم کنار در ورودی خونه ایستادیم تا لرزش‌ها تمام بشه. بعدش فهمیدیم از شدت موج انفجار، در خونه حتی قفل شده بود. این صداها و لرزش‌ها هنوز هم گاهی شوکه‌ام می‌کنه، ولی فکر به اینکه شاید فردا حتی برق نداشته باشیم باعث می‌شه دیوانه بشم. این وسط کلاسای مجازی‌مون هم تشکیل می‌شن و بخاطر زیرساخت‌های بسیار قوی‌ و پایداری که داریم (!!)، امروز توی یدونه از کلاسام هم نتونستم شرکت کنم. کله‌ام کثافت شد. شما که زیرساختاتون تحمل بودنِ همزمان ۱۰ تا دانش‌آموز/دانشجو توی سایت رو نداره، در این آموزش مجازی رو تخته کنید تا وقتی که چه می‌دونم، خبر مرگتون بیاد. خیلی بیشتر از این حرفا غر داشتم که بزنم، اما انقدر عصبی‌ام که هیچ جمله‌ای که فاقد الفاظ رکیک باشه توی ذهنم شکل نمی‌گیره. پس فعلاً به همین حرف‌ها بسنده می‌کنم.

این روزا خیلی به این فکر می‌کنم که می‌خوام زنده باشم. می‌خوام زنده باشم و زندگی کنم. علی‌رغم تمام اتفاقاتی که افتاده، مثل کنه به زندگی چسبیدم. دستام از شدت زور و تقلا درد می‌کنه، بند انگشتام سفید شده؛ اما از زندگی دست نمی‌کشم. نمی‌تونم. من نباشم که یه مشت خون‌خوار اینجا به زندگی ادامه بدن؟ همچین چیزی رو نمی‌خوام. می‌خوام باشم. می‌خوام بمونم. می‌خوام روزای روشن رو ببینم. در عین حال فکر به اینکه شاید دیگه هیچوقت نور رو نبینم وحشت‌زده‌ام می‌کنه؛ ولی لجبازانه به زندگی چنگ می‌زنم و خودمو تا جایی که می‌تونم بالای آب نگه می‌دارم که غرق نشم. روزای زیادی بوده که می‌خواستم همه‌چیز تمام بشه، که دیگه نباشم؛ و فکر می‌کردم با تمام چیزایی که خودم و خیلی‌ها پشت سر گذاشتیم، اینبار هم دلم می‌خواد که نباشم، که همه‌چیز تمام بشه. اشتباه می‌کردم. اونقدر حریص شدم برای زندگی که دلم می‌خواد جای تک‌تکتون که دیگه نفس نمی‌کشید زندگی کنم؛ نفس‌هاتونو نفس بکشم، آرزوهاتونو محقق کنم، قدم‌های ناتمامتون رو من بردارم. نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه که این نوری که توی وجودم روشن شده از بین بره؛ همیشه قبل از اینکه زیادی به چیزی امیدوار بشم، رها کردم. این دفعه اما انگار نمی‌تونم، مسخ شدم. اگه بگم نمی‌ترسم که این امیدم هم ناامید بشه، دروغ گفتم. ولی این روزا ذره‌ذره اکسیژن رو می‌بلعم، گاهی از ترس آینده‌ی نامعلوم حتی نمی‌تونم افکار خودمو زمین بزنم، ولی در نهایت بازم به این فکر می‌کنم که می‌خوامش. این زندگی نکبتی رو می‌خوامش. می‌خوام زنده باشم و زندگی کنم.

The art of survival
03:52 1405/1/16 | Noa

امروز دومین بار از شروع سال جدید بود که از شدت درد و حال بد به هذیون‌گویی افتاده بودم. نمی‌دونم؛ شایدم سومین بار. یجورایی حسابش از دستم در رفته. بابا دوباره اصرار می‌کنه بریم بیمارستان، و من دوباره در حالی که دارم از درد به خودم می‌پیچم رد می‌کنم. مامان می‌گه از بس آشفته می‌خوابم و چیزی نمی‌خورم، بدنم ضعیف‌تر شده. همچنان که به خودم می‌پیچم و می‌لرزم و حس می‌کنم هر لحظه ممکنه بالا بیارم، پافشاری می‌کنم که خوبم. صدام اونقدری بلند و واضح نیست که مامان بشنوه، پس بهم می‌گه یبار دیگه حرفمو تکرار کنم. نمی‌تونم. احتمالاً یه‌جایی وسط این پافشاری‌ها از شدت درد خوابم برده. دوباره با درد بیدار می‌شم، پتو دورم پیچیده و عرق کردم و دارم از سرمایی که وجود نداره می‌لرزم. نمی‌دونم با کی دارم لج می‌کنم؛ خودم، اطرافیانم، دنیا، زندگی. البته اگه اصلاً زندگی به اینکه حال من چطوره اهمیتی بده. یه‌جایی وسط لرزیدن از درد و سرما، صدای انفجار به گوشم می‌رسه و کل خونه می‌لرزه. حتی اونقدر جون ندارم که از جام بلند بشم. چشمامو می‌بندم و دوباره می‌خوابم. فقط به این فکر می‌کنم که به لطف این شرایط، یه روز دیگه از روزهای جوونیم به آتیش کشیده شد و خاکستر شد. نمی‌دونم، امیدوار بودم زندگی چیزی بیشتر از کشوندن خودم از یه روز به روز بعدی باشه؛ اما این روزا انگار فقط زنده‌ موندن خودش یه هنر محسوب می‌شه، که من احتمالاً دارم توش می‌بازم.

 

 

بتاب
02:06 1405/1/16 | Noa

بتاب. بذار زنده بمونم. بهم نور بتابون. نذار محو بشم. روح سرد و تاریکم‌ رو گرم و روشن کن. بهت نیاز دارم اما ازت متنفرم. نمی‌خوام بهم نزدیک بشی اما در عین‌ حال لازمت دارم؛ پس دستم‌ رو بگیر و لاشه‌ی لعنتی‌م‌ رو گرم کن، حتی اگه گفتم نه. حتی اگه مقاومت کردم. نذار تاریکی منو ببلعه. دوستت دارم و ازت متنفرم.

 

درباره

شاید اینجا با کلمات، ردی از خودم به‌جا بذارم.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©