جزوههای کنارگذاشتهشده. کلاسهای غیبتخورده. درسهای نخونده. کتابهای خوندهنشده. انیمههای نیمهرهاشده. وعدههای غذایی خوردهنشده. ورقههای قرصهای نصفهنیمه. همزمان که موهامو صاف میکنم به تمام اینا فکر میکنم. نگاهم به آیینه میافته؛ تارهای موی سفیدِ بیشتر توی اوج جوونی. حواسم پرت میشه. یکم صورتمو میسوزونم. میگرن دست از سرم برنمیداره. تپش قلب. اضطراب برای همهچی و هیچی. دلتنگی برای آدمایی که دیگه توی زندگیم نیستن. دلتنگی برای آدمایی که هستن و فکر میکنم عزم رفتن کردن. انتظار برای یه اتفاق خوب. انتظار برای رخ دادن یه فاجعه. کف دستام سرده ولی مدام عرق میکنه. میخوام خوب باشم ولی یه چیزی نمیذاره. شایدم خیلی چیزا. نمیدونم؛ کلافهام. دوست دارم بنویسم چه حسی دارم ولی حتی خودمم نمیدونم. جملهها بیسر و ته میشه و نامفهوم. میخوام خوب باشم، واقعاً میخوام. میخوام به زندگیم برسم، هرچیزی که تا اینجا ازش باقی مونده که بشه بهش گفت زندگی. پس امیدوارم تمام این حالتها زودگذر باشن.