این روزها صرفاً یک نمیدونمِ بزرگ و متحرکم. امروز باید با زندگیم چیکار کنم؟ نمیدونم. فردا قراره چی بشه؟ نمیدونم. همین حالا دارم با زندگیم چیکار میکنم؟ نمیدونم. از این زندگی چی میخوام؟ نمیدونم. به این فکر میکنم که هیچکس واقعاً نمیدونه داره چیکار میکنه، همه فقط اداش رو در میارن. همزمان به این فکر میکنم اگه واقعاً اینطور نباشه چی؟ اگه فقط من باشم که دارم درجا میزنم و نمیدونم چی میخوام چی؟ فقط میدونم توی این موقعیت و مکانی که هستم آرامش ندارم. میخوام برم؛ خیلی وقته که میخوام برم و پشت سرمم نگاه نکنم، یجوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم. ولی زمینی که توش دستوپا میزنم باتلاقه و با هر تقلایی که میکنم، دست و پاهام سستتر میشه. ارادهام ضعیفتر میشه. ذهنم نامطمئنتر. فکر میکردم که نیاز دارم یک نفر یه شاخهای سمتم بگیره و من بگیرمش و خودم رو بکشم بیرون؛ اما احالا به این فکر میکنم که اگه اون شاخه هم به سمتم دراز بشه، آیا اصلاً میگیرمش؟ نمیدونم. و این ندونستن کلافهام میکنه.