مطرود

اینجا از همه‌چیز و هیچ‌چیز حرف می‌زنم. احتمالاً.

I🌪I
01:58 1405/3/19 | Noa

کابوس‌ها دوباره شروع شدن. آستانه‌ی صبر و تحملم تا حد زیادی پایین اومده و کنترل کردن خشمم دوباره سخت شده. خیلی سخت. کوچیک‌ترین صداها آزارم می‌ده. عضلات صورتم به‌طور عصبی می‌پره. دلم می‌خواد فریاد بزنم. سر بقیه. سر خودم. پس تو کِی حالت خوبه لعنتی؟ نمی‌شه محض رضای هرکی که نیست و هست یه روزم خوب باشی؟ می‌خوام خوب باشم. باور کن می‌خوام. مگه زندگی می‌ذاره؟ مگه شرایط می‌ذاره؟ می‌خوام فکر نکنم. واقعاً نیاز دارم انقدر خودمو مشغول کنم که نتونم فکر کنم. بعد از چند هفته دوباره کتاب خوندنو شروع کردم. به امید اینکه شاید کمک کنه. فعلاً که جواب نداده. همه‌ی شخصیت‌ها خشمگینن و حرصشونو سر همدیگه خالی می‌کنن و منم دلم می‌خواد می‌تونستم انقدر راحت خشممو بروز بدم. بدون اینکه بعدش عذاب‌وجدان بگیرم؛ مثلاً بدون اینکه خم به ابروم بیاد زل بزنم به چشم‌های طرف مقابلم و بگم ببخشید عزیزم، اما انقدر سوءاستفاده‌گر و تعفن‌آوری که دیگه دلم نمی‌خواد باهات در ارتباط باشم. روحمو آزرده می‌کنی. روانمو خراش می‌دی. امیدوارم حالت خوب باشه و از زندگیم هم گم‌شی بیرون. مثل کرکترهای مک‌دونا. فقط بدون اینکه بعدش پشیمون بشم اونطور که باید بروز بدم. ولی فقط حرفامو می‌خورم و وقتی می‌خوام بالا بیارم تعجب می‌کنن که چی باعث شده به اینجا کشیده بشم. می‌دونم؛ تقصیر خودشونه. تقصیر خودمه.

چینی شکسته
00:06 1405/3/16 | Noa

حقیقتاً خنده‌داره که فکر می‌کنن همیشه می‌تونن از مهربون و بادرک بودنم سوءاستفاده کنن و من همیشه و بدون هیچ تغییری توی رفتارم کنارشون باشم. قبل از اینکه بخوام کاملاً رهات کنم و وجودت رو نادیده بگیرم، بهت اخطار می‌دم که رفتارهاتو تکرار نکنی؛ اگر ادامه پیدا کرد و دیدم دارم زیادی آسیب می‌بینم، متاسفم، تو برای همیشه برام مُردی. و این به این معنی نیست که من سنگدل و بی‌احساسم و راحت رها می‌کنم؛ تو بارها منو شکستی و من بارها بهت هشدار دادم که بس کنی.

I🔥I
16:36 1405/3/11 | Noa

چند روزه کارم شده هر روز پروپرانول خوردن. تپش قلب‌های اعصاب‌خردکن و بی‌دلیل. بالاخره کل موهامو قرمز کردم. فکر کردم اگه تغییری ایجاد کنم بهتر می‌شم اما تفاوتش اینه که حالا صرفاً یه غمگین موقرمزم. فقط حالا دلخوشی‌م اینه که وقتی از کوره در می‌رم و مدام عصبی هستم می‌تونم بگم موهامو نمی‌بینی مگه؟ انتظار این اخلاقم داشته باش دیگه. دور و برم هیچکس حالش خوب نیست. نمی‌دونم دیگه نگران کی باشم و اصلاً اگه من نگران باشم چیزی حل می‌شه یا نه. حل نمی‌شه. مگه تا حالا با نگران بودن کسی چیزی حل شده؟ تازه شاید این وسط حس عذاب‌وجدان هم به بقیه بدی که بابت حال و شرایط بدشون نگران و بدحالی. این ناتوانی و استیصال کلافه‌ام می‌کنه. نمی‌دونم. کاش خوب بودن. کاش خوب بودیم. همین.

 

I🏓I
01:19 1405/3/10 | Noa

روی زمین دراز کشیدم؛ چشم‌هام با خستگی توی اتاق می‌چرخه. بدنم خشک شده‌. با استخون‌هام سفتی زمینو حس می‌کنم. سرم جوری درد می‌کنه انگار دو نفر دارن داخل جمجمه‌ام پینگ‌پنگ بازی می‌کنن و از عصب‌هام بعنوان توپ استفاده می‌کنن. دست‌هام انقدر بی‌جونن که حتی نمی‌تونم شقیقه‌هامو فشار بدم. کم‌کم حس می‌کنم که بدنم سنگین می‌شه؛ انگار با یه فشار نامحسوس که رو به افزایشه، به زمین فشرده می‌شم. از پاهام شروع می‌شه؛ غم نوازش‌وار از مچ پاهام شروع می‌کنه، و بعد ساق‌ها، رون‌ها، شکم، سینه و نهایتاً گردنم. تقلا نمی‌کنم. حتی اونقدر جابجا نمی‌شم که دست رو کنار بزنم. تا زمانی که دور گردنم می‌پیچه؛ نفسم رو تنگ می‌کنه، سینه‌ام رو سنگین. و حتی اون‌موقع هم تقلا نمی‌کنم. می‌ذارم دور بدن و گردنم بپیچه تا جایی که از نفس‌تنگی خس‌خس کنم. دوباره با تنبلی چشم‌هامو توی اتاق می‌چرخونم. کسی رو برای کمک گرفتن نمی‌بینم. تو اونی بودی که باید بقیه رو نجات می‌داد، یادت رفته؟ نگاهش کن، حتی نمی‌تونه خودشو جمع کنه. بی‌عرضه. مایه‌ی تاسفه.

باید نجات می‌دادم؟ هیچ بایدی درکار نیست؛ ولی می‌خواستم که انجامش بدم. می‌خواستم دستی باشم که برای عزیزانم دراز می‌شه؛ آغوشی باشم که به روشون باز می‌شه؛ لبخندی باشم که روی صورتشون می‌شینه. چه حیف. چه حیف که خودم حتی نمی‌تونم خودمو نجات بدم. فقط می‌تونم بی‌جون روی زمین دراز بکشم و همینطور که نفس‌هام تند می‌شه، به اطرافیانم چشم بدوزم و به این فکر کنم که هیچوقت نمی‌تونم نجاتشون بدم؛ همونطور که نتونستم خودمو نجات بدم.

 

I🧵🧸I
20:12 1405/3/4 | Noa

هیچ اختیار و کنترلی روی زندگی‌م ندارم. شدم یه عروسک نخ‌کش‌شده‌ی سبک‌وزن مسخره که مدام به جهت‌های مختلف پرت می‌شه. خسته شدم از این بلاتکلیفی. نه جنگ نه صلح. نه سازش نه مخالفت. نه قطع نه وصل. نه دوست نه دشمن. نه پس نه پیش. نمی‌دونم چیکار کنم. آخرین باری که انقدر بد بودم پارسال بود‌. حواسم سر جاش نیست. مدام اشتباهات مسخره می‌کنم. کلماتی که از دهنم درمیان یجوری بیگانه و غریبه‌ان که انگار حرف زدن یادم رفته. آخرین باری که نقاشی کردم بیش از سه ماه پیش بود. آخرین باری که کتاب خوندم بیش از یک ماه پیش. حتی ذهنم اونقدر متمرکز و منسجم نیست که بتونم بنویسم الآن چه حسی دارم. به‌هرحال فرقی هم نمی‌کرد؛ در هر صورت نمی‌دونم چه حسی دارم. نه، می‌دونم؛ می‌‌دونم، آره؟ آره. معلومه که می‌دونی لعنتی. مشکل تو اینه که زیادی می‌دونی و اونقدر احمقی که هیچی نمی‌دونی. 

فقط نمی‌خوام زیاد بهش فکر کنم. اگه بهش فکر کنم حالم بدتر می‌شه. پس فقط مثل همیشه می‌گم نمی‌دونم. نمی‌دونم کلمه‌‌ایه که اخیراً بهش علاقه‌مند شدم. ازم می‌پرسن چته؟ چه مرگت شده آخه؟ چرا اینجوری می‌کنی با خودت؟ چرا انقدر خشمگینی؟ چرا با خودت لج می‌کنی؟ و در جواب همه‌ی اینا می‌رسیم به کلمه‌ی مورد علاقه‌ام؛ نمی‌دونم!

 

I💥I
18:14 1405/3/2 | Noa

میگرن. لرزش بدن از سرمایی که وجود نداره. بدن‌دردهای عصبی. پریدن پلک. تیک‌های عصبی. یخ زدن سر انگشت‌ها. کابوس‌های تمام‌نشدنی. کرختی. وحشت. بی‌اعتمادی. می‌خوام بخوابم اما می‌ترسم. نمی‌دونم چندمین بار توی این هفته‌ست که از وقتی که می‌خوابم تا وقتی که بیدار می‌شم بی‌وقفه کابوس می‌بینم. توی خواب گریه می‌کنم. حشرات و جونورها می‌افتن روی بدنم و از صورتم بالا می‌رن. با نفس‌تنگی از خواب می‌پرم. از کابوس دیدن خسته شدم اما تحمل ندارم با دنیای واقعی مواجه بشم؛ پس دوباره می‌خوابم. دوباره کابوس می‌بینم و توی خواب گریه می‌کنم. و دوباره. و دوباره. و دوباره و دوباره. انقدر این چرخه تکرار می‌شه که تسلیم می‌شم؛ می‌دونم وظایفی دارم، کارهایی که باید انجامشون بدم پس به هر زوری که شده خودمو جمع می‌کنم و شروع می‌کنم؛ اما حس نمی‌کنم که دارم به جلو حرکت می‌کنم. انگار فقط درجا می‌زنم. سرم از اینهمه تناقض تیر می‌کشه. حرفاشون از ته دلشون میاد؛ همه دروغ می‌گن. همه نگرانتن؛ هیچکس به فکرت نیست. می‌تونی به یکی تکیه کنی؛ تنهای تنهایی. انقدر فکر نکن لعنتی؛ هیچ فکری نیست.

سرم داره از درد منفجر می‌شه و فقط دلم می‌خواد بخوابم. یه خواب راحت و بدون کابوس و گریه. برای الآن، فقط همین.

I👽I
01:42 1405/2/31 | Noa

آشفته. کلافه. نامتمرکز. تسلیم‌شده. انگار زندگی رو باختم و راهی برای برگردوندنش ندارم. انگار داشتم توی جاده‌ای راه می‌رفتم و یهو یه ماشین با سرعت بهم زده و پرت شدم یه‌جای دور که حتی دیگه نمی‌تونم مسیری که توش راه می‌رفتم رو پیدا کنم. خونی و زخمی و بی‌جون افتادم یه گوشه و با چشمای نیمه‌باز می‌بینم چطور بقیه ازم می‌زنن جلو و هربار که از جایی که من افتادم رد می‌شن، یه لگد هم به جسم نیمه‌جونم می‌زنن. از صدام و کلماتی که از دهنم درمیاد متنفرم. دهنم رو می‌بندم. حرف نمی‌زنم. بذار بقیه حرف بزنن. بذار فکر کنن حق با خودشونه و درست می‌گن. از چیزی که توی آیینه می‌بینم متنفرم. خودم رو نگاه نمی‌کنم. از آیینه‌ها رو برمی‌گردونم. نمی‌بینم. نمی‌خوام ببینم. از صدای بلند افکارم متنفرم. لعنتی خفه نمی‌شه. وانمود می‌کنم نمی‌شنوم. نادیده می‌گیرم. نمی‌خوام بشنوم. از شلختگی موهام متنفرم. می‌بندمشون. وانمود می‌کنم وجود ندارن. اگه کوتاه کوتاهشون کنم چی؟ مثل کاری که پنج سال پیش کردم. بابا می‌گه تو همیشه بامزه‌ای؛ حتی وقتایی که انگار با خودت لج کردی و همینطوری فقط می‌زنی بیرون. خودم اما نمی‌تونم خودمو تحمل کنم. اصلاً فرض می‌کنم که می‌تونم وانمود کنم نمی‌شنوم. نمی‌بینم. حس نمی‌کنم. اصلاً حتی موهامم از ته می‌زنم. با وجود داشتن چیکار می‌تونم بکنم؟ می‌تونم وانمود کنم نیستم؟ وجود ندارم؟ نامرئی‌ام؟ کاش می‌شد. کاش می‌شد کاری کنم که هیچکس نتونه منو ببینه؛ مخصوصاً خودم. 

 

یادمه چند سال پیش نوشته بودم هر وقت در مواجه شدن با مشکلات، ازشون فرار نکردم، قبول می‌کنم که بزرگ شدم. فکر می‌کنم هنوز بزرگ نشدم. و می‌ترسم که هیچوقت بزرگ نشم. یادم میاد چندوقت پیش با دوستم راجع به اضطرابم حرف می‌زدم؛ و یادم میاد که بهش گفتم خودم رو بدون اضطرابم نمی‌شناسم. نمی‌دونم بدون این استرس و اضطراب وحشتناکی که مدام یقه‌ام رو می‌چسبه و راه نفسم رو تنگ می‌کنه، کی هستم. خودم رو بدون اضطراب و تشویش نمی‌شناسم. انگار بی‌هویت هستم؛ یه تصویر دور و مجهول که حتی نمی‌دونم چه شکلیه. از اینکه به یک تصویر خیالی و نامعلوم فکر کنم خسته شدم؛ یا به اینکه می‌تونستم کی باشم و چه کارهایی انجام بدم ولی همه‌اش رو اینطوری هدر دادم. خودم رو هدر دادم. نمی‌خوام بپذیرم این تمام چیزیه که هستم اما مگه من بدون اضطرابم چی هستم؟ اضطراب هویت منه. مثل یک کودک بدسرپرست که مدام از مادرش کتک می‌خوره و تهدید می‌شه که قراره تنها گذاشته بشه، اما در نهایت اون بچه محکم‌تر پای مادرش رو می‌چسبه و بلندتر گریه می‌کنه چون نمی‌دونه بدون مادرش می‌تونه روی پای خودش بایسته تا از گشنگی نمیره یا نه. کاش می‌تونستم یجوری به اون بچه‌ی ترسیده‌ی بی‌پناه بگم به همه‌اشون بگو برن به درک و راه خودت رو برو؛ اما حتی نمی‌دونم بدون اضطرابم کی هستم که حتی بخوام راهی رو در پیش بگیرم.

Hate the way I am
14:22 1405/2/27 | Noa

از رعشه‌ی شدید دستام متنفرم. از قلب‌درد و تیر کشیدن قفسه‌ی سینه و دنده‌هام متنفرم. از بند اومدن نفسم بخاطر تیر کشیدن بدنم متنفرم. از اینکه مجبورم موقعی که دستام شدیداً می‌لرزه محکم مشتشون کنم و سعی کنم خودمو قانع کنم که مشکلی نیست، متنفرم. از اینکه حالا روی تخت دراز کشیدم، دست لرزونم رو بی‌حرکت روی بدنم گذاشتم و با خودم می‌گم چیزی نیست، متنفرم. از اینکه انقدر وصله‌ی ناجورم و به تن زندگی زار می‌زنم، متنفرم. از اینکه برای زندگی کردن ساخته نشدم، متنفرم. از نفس کشیدن با درد متنفرم.

این روزها زیاد فکر می‌کنم. به چیزهای احمقانه. به چیزهایی که دست خودم نیست. چیزهایی که شاید هیچوقت نتونم تغییرشون بدم؛ اما با تمام این‌ها، نمی‌تونم دست از فکر کردن بردارم. احمقانه‌ست؛ حس می‌کنم دوباره بچه شدم. دلم می‌خواد اونقدر محبت دریافت کنم که بالا بیارم. اونقدر محبت کنم که بگن بسه دیگه، شورشو در آوردی. دلم می‌خواد توی اولویت باشم. نمی‌دونم، اصلاً شده اولویت باشم و نه صرفاً یه گزینه روی میز؟ شاید نه. شاید هم آره. شاید من هیچوقت نتونستم بپذیرم. ولی به این فکر می‌کنم که من هیچوقت آدم جالبی نبودم. کنار اومدن باهام سخته. و بعد فکر می‌کنم شاید آدم‌ها حق دارن. شاید بعضی‌ها برای این بوجود نیومدن که در اولویت باشن، فقط هستن؛ مثل شخصیت‌های فرعی. ولی خب، دلم می‌خواست چیزی بیشتر از یک شخصیت فرعی باشم.

درباره

شاید اینجا با کلمات، ردی از خودم به‌جا بذارم.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©