از وقتهایی که فقط انرژی منفی و حال بد دارم برای به اشتراک گذاشتن متنفرم. و فکر میکنم زمان زیادیه که اینطوره. اعصابم از خودم خرد میشه. خودم رو دوست ندارم. رومخ هستم و زیادی. هیچوقت نتونستم بفهمم چطور ممکنه یک آدم ناکافی و در عین حال زیادی باشه؛ چون انگار هر کاری که میکنم کافی نیستم و همزمان همهچیزم زیادیه. نمیدونم. راستش حتی فکر نمیکنم بتونم این نوشته رو دوست داشته باشم. احتمالاً موقت باشه. نمیدونم.
دلم میخواد توی خودم جمع بشم؛ اونقدر توی خودم جمع بشم که پوست، گوشت و استخونهام توی هم حل بشند و چیزی جز یک تودهی بیماهیت و غیر قابل تشخیص ازم باقی نمونه.
نمیخوام زنده باشم. میخوام زندگی کنم. قلبم داره تیکهپاره میشه. وجودم دربهدر دنبال کوچیکترین بارقهای از نوره. از خشم و نفرت پرم. انقدر عشق توی وجودم هست که میخوام منفجر بشم. میخوام اونقدر گریه کنم که نفسم ببره. میخوام اونقدر بخندم که گلوم درد بگیره. میخوام بمونم. میخوام فرار کنم. دیگه جونی توی تنم نمونده. میخوام ادامه بدم. تاریکی ابدیه. هر ظلمی پایانی داره. از اینجا متنفرم. عاشق اینجام. از همه پستتر و نفرتانگیزترم. از همه بیشتر خودم رو دوست دارم. همهچیز رو میدونم. هیچی نمیدونم. نمیدونم.
فکر کنم یکم خجالتآوره که بعد از گذشت بیش از دو سال، هنوز هم گاهی از تو حرف میزنم و یادت میافتم؛ در صورتی که تقریباً مطمئنم تو حتی اسمم رو هم بهزور به یاد میاری. از کاری که باهام کردی و ترسی که به جونم انداختی متنفرم. از خودت هم متنفرم؟ نمیدونم، دو سال سعی کردم یاد بگیرم از تو هم متنفر باشم اما نتونستم. نشد. یکم مسخره بود؛ وقتی رفتی حس کردم زندگیم متوقف شده، به خودم آسیبهایی زدم که حتی خجالت کشیدم راجع بهش پیش دوستام حرفی بزنم. خجالت کشیدم حتی به خودم اعتراف کنم بخاطر تو بود که به خودم آسیب زدم. یادم میاد چطور با کوچیکترین تغییر توی رفتارت حالم دگرگون میشد؛ وقتی که حالت خوب بود و باهام خوب بودی حس میکردم خیلی خوششانسم که توی زندگیم دارمت، و وقتایی که ازم ناراحت و عصبانی میشدی دلم میخواست به اندازهی یه قطرهی آب کوچیک بشم و توی زمین فرو برم. نمیدونم چی توی وجودت بود که انقدر منو سمت تو میکشوند؛ شاید توجه بیش از حدت به جزئیات رفتارهام بود، جوری که وقتی میدیدی توی جمع شونههام از اضطراب منقبض میشه، دستمو میگرفتی و میبردیم یه گوشه که هیچکس جز خودمون دوتا نباشه. بهم میگفتی اشکالی نداره اگه نمیخوام توی جمع باشم، در هر صورت تو هم علاقهای به بودن توی اون جمع نداری، و نیازی هم بهش نداری تا وقتی که خودمون هستیم. ولی حالا به این فکر میکنم که من دستوپاتو بسته بودم؟ من هیچوقت نخواستم که بخاطر من از چیزی بگذری، هیچوقت نخواستم زمینگیرت کنم. هردفعه که میگفتی لازم نیست خودمو مجبور کنم که باشم، سرمو تکون دادم و گفتم نه، مشکلی نیست. تو ازم نپرسیدی چرا گاهی با کوچیکترین بدخلقیت انقدر میرنجم و توی خودم جمع میشم؛ اما حضورت اونقدر امنیت داشت که بدون اینکه ازم پرسیده بشه، دهنم رو باز کنم و حرف بزنم. من زخمهامو نشونت دادم و گذاشتم روشون دست بکشی، بهت نشون دادم و گفتم تو هیچوقت اینکارو باهام نکن، و تو گفتی که نمیکنی. معلومه که همچین حرفی زدی؛ همه اولش همینو میگن، نه؟ بهت گفتم من همیشه به خودم گفتم رها کن قبل از اینکه رها بشی، اما من فقط لب و دهنم؛ همیشه اونقدر موندم و فرصت دادم که در نهایت خودم کسی بودم که رها شده، حتی زمانی که بنظر میاومد من اون کسی بودم که رها کرده. گفتی احمق بودن که رهات کردن. منم بیجون خندیدم، گفتم اگه بدون اینکه بگی چرا، ول کنی بری، میکشمت؛ نفهمیدم آرومآروم داری دستتو روی زخمام فشار میدی. اولش اونقدر درد نداشت؛ تنشها و بحثهای عادی. برای همه پیش میاد، نه؟ بعدش فقط بدتر شد. چشمهات سرد شد، دستهات سردتر. فکر کنم میخواستی اونقدر زخمهامو فشار بدی که با گرمی خونم دستهاتو گرم کنی. و بعدش تمام شد. همون کاری رو کردی که گفته بودم انجامش ندی؛ تبدیل شدی به یه درس احمقانهی دیگه توی زندگیم. تو منو دیده بودی اما تصمیم گرفتی چیزی که دیدی رو مچاله کنی. تو میدونستی اما نخواستی اهمیت بدی. تو میدونستی.
درد میکنم. جسمم درد نمیکنه، خودم درد میکنم. روزهاست که درد میکنم؛ و انگار این درد تماماً مختص به من نیست، میتونم بفهمم که کاملاً مال من نیست. درد میکنم چون میدونم تو درد داری. درد میکنم چون درد داری و هیچکاری ازم برنمیاد جز اینکه بگم "من هستما، باشه؟". چه فایده؛ کاش میتونستم کاری برات بکنم عزیزم، کاش میتونستم پشت پلکای غمگین و خستهات رو ببوسم و تمام غم و خستگیهاش رو ببلعم. کاش میتونستم اونقدر توی بغلم فشارت بدم که به هیچچیز سرسامآوری توی این دنیا فکر نکنی. به آدمایی که قدرتو ندوستن. آدمایی که به خودشون اجازه دادن اذیتت کنن، تحقیرت کنن. آدمایی که میخوای ازشون فرار کنی اما یجوری بالهای شکسته و زخمیت رو چسبیدن که فقط بیشتر خونریزی میکنی. کاش میتونستم همهی اینا رو از یادت ببرم. اگه این توانایی با یادگیری ممکن میشد هرکاری میکردم که برای تو یادش بگیرم. دیگه بدون غمت به یادت نمیارم؛ و این قلبمو مچاله میکنه. یادم نمیاد خندههات چه شکلی بود. شیطنت توی چشمات زیر تلی از گرد و غبار محو شده؛ و به این فکر میکنم که چقدر دلم تنگ شده برای اینکه ببینم چشمات دوباره داره میخنده. راستش حتی یادم نمیاد همچین صحنهای رو دیده باشم؛ نمیدونم، تو بهم بگو، شده تا حالا پیشم با چشمات بخندی؟ شده یک لحظه، فقط یک لحظه حس کنی که میتونی بالاخره شاد باشی و زندگی کنی؟ نمیدونم. نمیدونم چرا زندگی انقدر با تویی که جونت به جونم وصله بد میکنه. کاش میتونستم از همه، حتی از خودت نجاتت بدم عزیزم؛ اما من هیچوقت توی زندگیم قهرمان نبودم.
دنبال چیزی نگرد؛ اینجا خبری نیست. زندگی انگار در عین حال که متوقف شده، با سرعت صد کیلومتر بر ثانیه از کنارم میگذره؛ انگار یک دایرهست و من یک جایی روی خطش بیحرکت ایستادم و زندگی با همون سرعت دیوانهواری که میره جلو، هروقت به اون نقطه از دایره که من ایستادم میرسه، یه سیلی محکم هم توی صورتم میزنه. میخوام خودم رو با سرعتش هماهنگ کنم، اما به این فکر میکنم که حتی اگه بتونم با وجود سیلیها سر جایی که متوقف شدم سر پا بمونم، هنر کردم. خودم رو نگاه میکنم که صورتم از سیلیهایی که خوردم کبود و خونیه، و بعد روم رو آروم از آیینه برمیگردونم؛ انگار حتی خجالت میکشم بابت اینکه گذاشتم چیزهای سطحی و پیش پاافتاده هم کبودیها و زخمهای تیره و عمیقی بهجا بذارن. دلم میخواد دنبال مفهومی توی این دردها بگردم، اما چیزی پیدا نمیکنم. چرا اینجوریام؟ چرا باید اینجوری باشم؟ چیزی پیدا نمیکنم. دنبال چیزی نگرد. جوابی نیست. اگه هم باشه احتمالاً چیزی نیست که خوشت بیاد. فکر میکنم باید با خودم و زخمهام مهربونتر باشم، اما نمیتونم دست از سرزنش کردن خودم بردارم. متاسفم. متاسفم که انقدر سختم برای دوست داشته شدن. متاسفم.
بلاتکلیف. معلق. تکرار مکررات. شدت گرفتن میگرنها. از اون موقعیتها که از خودت میپرسی "چه غلطی دارم با زندگیم میکنم؟"، ولی زیاد روی جوابش ریز نمیشی و دنبالش نمیگردی چون میدونی احتمالاً باعث میشه حملهی عصبی بهت دست بده. میدونی باید بلند بشی اما نمیتونی. میدونی یهچیزی این وسط سر جاش نیست اما میترسی اون تیکهی اشتباه و ناهماهنگ رو بکشی بیرون و سر جای درست بذاری؛ چون میدونی احتمالاً باعث میشه همون برج کجوکولهای که چیدی هم فرو بریزه.
ددلاین کارها نزدیکتر میشه و فقط دلم میخواد پتومو دور خودم بپیچم و بتونم توی بغل یک نفر قایم بشم و وانمود کنم وجود ندارم. فقط به این فکر میکنم کاش بجای فرار از مشکلات تا زمانی که بیان از روم رد بشن و لهم کنن، خودم سمتشون میدویدم و توی صورتشون سیلی میزدم. آخرین باری که این کار رو کردم یادم نمیاد. و راستش یه مقدار دلسردکنندهست.
واقعاً از اون دورههایی که اضطراب دارم و هیچکاری نمیتونم بکنم، و چون هیچکاری نمیکنم اضطراب دارم، متنفرم. یه چرخهی مطلقاً باطل. که میشه گفت مدام تکرار میشه؟ دیگه خستهام کرده.
این روزها کوچیکترین چیزها اذیتم میکنن. جزئیات کوچیک و بیاهیمت ساعتها ذهنم رو درگیر میکنن. چهار روزی هست که میگرن دست از سرم برنداشته، و چشمام انگار هر لحظه میخوان از شدت درد از حدقه بزنن بیرون. فکر کنم قرنیهام دوباره خراش خورده. حتی از اینکه انگار اینجا فقط دارم غر میزنم هم بدم میاد. از کامنتهای مزاحم و مسخرهای که مجبور میشم پاک کنم هم همینطور. احساس ناامنی به آدم میدن. دارم به این فکر میکنم که شاید دیگه اینجا چیزی ننویسم. نمیدونم. شایدم وسواسم دوباره داره بازی درمیاره و شاید بتونم با یه تمیزکاری صفر تا صدی، یکم ذهن و افکارمو مرتب کنم. ولی حتی جون ندارم بلند بشم و شروع کنم؛ چون میدونم اگه شروع کنم تا حداقل شیش ساعت آینده چیزی جمع نمیشه. جدیداً خیلی زود ضعف میکنم و حالم بد میشه؛ جوری که اگر بیشتر از نیم ساعت بایستم، چشمام سیاهی و سرم گیج میره. اینجور مواقع خودمو لعنت میکنم که انقدر اتاقمو شلوغ کردم که تمیز کردنش ساعتها طول میکشه. افکارم منسجم نیست و همین هم به آشفتگیم دامن میزنه. فقط دلم میخواد یجوری خودم رو جمع کنم اما نمیدونم چجوری.
از بغل کردن و بغل شدن توسط آدما متنفرم؛ اما حالا دلم میخواست یکی انقدر بغلم میکرد که درد میگرفت. انقدر محکم بغلم میکرد که استخونهام صدا میداد، پوستم مچاله میشد و تا زمانی که تمام نمیشدم، رهام نمیکرد. کاش یکی جوری بغلم میکرد و توی آغوشش میفشرد که بجز فشار اون آغوش، همهچیز یادم بره. از درد کشیدن و خونریزی کردن توی مغزم خسته شدم...