مطرود

اینجا از همه‌چیز و هیچ‌چیز حرف می‌زنم. احتمالاً.

جوابی نیست
00:47 1405/2/19 | Noa

دنبال چیزی نگرد؛ اینجا خبری نیست. زندگی انگار در عین حال که متوقف شده، با سرعت صد کیلومتر بر ثانیه از کنارم می‌گذره؛ انگار یک دایره‌ست و من یک‌ جایی روی خطش بی‌حرکت ایستادم و زندگی با همون سرعت دیوانه‌واری که می‌ره جلو، هروقت به اون نقطه از دایره که من ایستادم می‌رسه، یه سیلی محکم هم توی صورتم می‌زنه. می‌خوام خودم رو با سرعتش هماهنگ کنم، اما به این فکر می‌کنم که حتی اگه بتونم با وجود سیلی‌ها سر جایی که متوقف شدم سر پا بمونم، هنر کردم. خودم رو نگاه می‌کنم که صورتم از سیلی‌هایی که خوردم کبود و خونیه، و بعد روم رو آروم از آیینه برمی‌گردونم؛ انگار حتی خجالت می‌کشم بابت اینکه گذاشتم چیزهای سطحی و پیش پاافتاده هم کبودی‌ها و زخم‌های تیره و عمیقی به‌جا بذارن. دلم می‌خواد دنبال مفهومی توی این دردها بگردم، اما چیزی پیدا نمی‌کنم. چرا اینجوری‌ام؟ چرا باید اینجوری باشم؟ چیزی پیدا نمی‌کنم. دنبال چیزی نگرد. جوابی نیست. اگه هم باشه احتمالاً چیزی نیست که خوشت بیاد. فکر می‌کنم باید با خودم و زخم‌هام مهربون‌تر باشم، اما نمی‌تونم دست از سرزنش کردن خودم بردارم. متاسفم. متاسفم که انقدر سختم برای دوست داشته شدن. متاسفم.

 

درباره

شاید اینجا با کلمات، ردی از خودم به‌جا بذارم.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©