مطرود

اینجا از همه‌چیز و هیچ‌چیز حرف می‌زنم. احتمالاً.

این روزا دارم به این فکر می‌کنم که احتمالاً تا آخر عمرم تنها می‌مونم. قبلاً فکر بهش وحشت‌زده‌ام می‌کرد؛ اما حالا صرفاً با یه حس گزنده و تیر کشیدن جزئی توی قلبم، تنهام می‌ذاره. به این فکر می‌کنم که احتمالاً قراره همینطور تنها بمونم، و به این فکر می‌کنم که اشکالی نداره. قبلاً فکر می‌کردم برای عشق‌وعاشقی ساخته نشدم. اخیراً فهمیدم برای دوست داشتنای سطحی و عشق‌وعاشقیای الکی ساخته نشدم. ساخته شدم که جوری عشق بورزم و دوست داشته بشم که استخونا رو بشکنه. می‌دونم، احتمالاً چیزی نیست که آدم عاقل با پای خودش بیاد سمتش. احتمالاً ترسناکه. شایدم وحشتناک. به این فکر می‌کنم که وقتی به خودم می‌گم اشکالی نداره اگه تنها بمونم، واقعاً از ته دلم پذیرفتمش یا نه. فکر کنم نه، هنوز نه. اشکالی نداره. اندازه‌ی ابدیت وقت دارم که قبولش کنم. 

هردفعه یک نفر یک قدم سمتم برمی‌داره، انگار یادم می‌ره من صرفاً از همون فاصله دوست‌داشتنی بنظر میام و قرار نیست خبری از قدم دوم باشه. دلم می‌خواد بدونم چی باعث می‌شه همچین اتفاقی بیفته. آدما از اینکه دوستم داشته باشن می‌ترسن یا از اینکه دوستشون داشته باشم؟ نمی‌دونم. احتمالاً بیشتر دومی. 

به این فکر می‌کنم که هردفعه کسی رو دوست داشتم و کسی هم من رو دوست داشته، تهش به جاهای خوبی ختم نشده؛ بی‌سرانجام و نیمه‌تمام و زخمی، انگار که از جنگ برگشته باشم. به این فکر می‌کنم که الآن که از دور به همه‌چیز و همه‌کس نگاه می‌کنم و قلبم برای کسی نمی‌تپه و قلب کسی هم برای من نمی‌تپه، زندگیم بهتره یا نه. شاید آره. شاید نه. ولی فکر کنم باید قدردان باشم که قلبم سر جاشه بدون اینکه دوباره هزار تیکه شده باشه. به این فکر می‌کنم که از این به بعد زندگی همین خواهد بود، به اینکه آیا سرنوشتمو قبول کردم یا نه. ولی اشکالی نداره؛ همونطور که گفتم، به اندازه‌ی ابدیت وقت دارم که قبولش کنم.

پ.ن: دلم می‌خواست با لفظ اینکه این حرف‌ها صرفاً چسناله‌های یک تینیجر غمگین و تنهاست، خودم رو دلداری بدم؛ ولی متاسفانه پیرتر از این حرفام. 

 

 

I think I'm losing myself again
02:10 1404/12/28 | Noa

فکر کنم دارم خودمو گم می‌کنم. دوباره. یادم نیست کجا خونده بودم انسان با احساساتش تعریف می‌شه؛ ولی اگه واقعا همینطور باشه، پس احتمالا من الآن بی‌هویت‌ترینم. قبلا وقتی اینطور کرخت و بی‌حس می‌شدم، وحشت می‌کردم. فکر می‌کردم اینجوری دارم از انسان‌ بودن فاصله می‌گیرم. به آیینه نگاه می‌کردم و دیو دوسری می‌دیدم که با هر حسی بیگانه‌ست. حتی با خشم. 

یاد گرفتم بهش عادت کنم و با بی‌حس‌ بودنم به انسان‌ بودن هم ادامه بدم. جایی که باید متاسف می‌شدم، معذرت می‌خواستم. جایی که باید قدردارن می‌بودم، تشکر می‌کردم. جایی که باید خوشحال می‌بودم، لبخند می‌زدم. یاد گرفتم احساساتمو بازی کنم، حتی اگه عملا چیزی حس نمی‌کردم. انقدر ادامه پیدا کرد که یادم رفت "واقعا و عمیقا" احساس کردن چه حسی داشت. نمی‌دونم این وسط موفق شدم گاهی هم دوباره به خودم برگردم، یا اونقدر تظاهر کردم که خودمم باورم شد که دارم این حس‌ها رو تجربه می‌کنم. ولی می‌دونم حالا دوباره توی همون جاده ایستادم. و از نشون دادن احساساتی که حسشون نمی‌کنم، خسته شدم. نمی‌دونم، اینجور وقتا دلم تنگ می‌شه برای حس کردن. برای خودم بودن. برای "انسان" بودن. قبل از اینکه همه‌چیز محو بشه، به ترس و خشمی که گهگاهی حس می‌کنم، چنگ می‌زنم. نمی‌دونم؛ شاید بتونم این وسط باقی احساساتمم پیدا کنم و خودمو پس بگیرم.

بازم برای تو
23:58 1404/12/26 | Noa

فکر کنم دوباره دارم راجع به تو می‌نویسم. وقتایی که اینجا راجع بهت حرف می‌زنم، پارانویا بهم هجوم میاره؛ انگار که اینجایی و می‌دونی من کی‌‌ام و تک‌تک کلماتمو با چشمات دنبال می‌کنی. اگه داری اینو می‌خونی، امیدوارم تک‌تک کلماتم امشب روحتو تسخیر کنن. شوخی کردم. هنوز اونقدر بدجنس نشدم. احتمالا پیپل پلیزرتر از اونی‌ام که بتونم برای کسی مثل تو همچین آرزویی کنم. اسپویلر: تراپیستمم نتونست کاری کنه خودمو توی اولویت بذارم.

بگذریم. حتی نمی‌دونم دقیقا چی می‌خوام بگم. قبلا فکر می‌کردم وقتی بری، کل وجودمم با خودت می‌بری. حالا خودمو نگاه می‌کنم که دارم نفس می‌کشم بدون اینکه دیگه اونقدر از نبودنت درد بکشم. قرار گذاشته بودیم وقتی زندگیامون افتاد روی روال، وقتی مغزم دیگه اونقدر باهام سر جنگ نداشت و تراپی داشت کمک می‌کرد بتونم چیزی بجز دردی که داشت نفسمو می‌برید، ببینم، بریم باهم سفر. خیابونا رو متر کنیم. بیشتر کنار هم باشیم. ولی بعدش نمی‌دونم چی شد که همه‌چیز به‌هم ریخت. چرا، می‌دونم. خوب می‌دونم چرا و چی شد. تقصیر من بود. تقصیر تو بود. نمی‌دونم هنوز یادت هست چیا بهم گفتی، حتی خودمم یادم نیست؛ فقط یادمه درد داشت. خیلی درد داشت. اونقدر که مغزم تصمیم گرفت چند روز بعد، هرچی گفته بودی رو پاک کنه. ولی یادمه وقتی با حرفات قلبمو سوراخ‌سوراخ می‌کردی، فقط سکوت کردم. یا نکردم؟ فکر کنم یه کلمه گفتم. یادم نمیاد چی گفتم. ولی گفتی سرت داد بزنم، بهت فحش بدم، هرچیزی، فقط یه‌چیزی بگم. گفتم نمی‌تونم. چون وقتی حرفایی می‌زنی که قلبمو می‌سوزونه، نمی‌تونم چیزی بگم. فکر می‌کردم اونقدر عصبی و دلشکسته‌ام که حرفی نمی‌زنم که ناراحتت نکنم. شاید دروغ گفتم. چون فهمیدم با سکوتم بیشتر آسیب می‌بینی. شاید همون اندازه که حرفات به من آسیب می‌زد. الآن موقع عصبانیت داد می‌زنم. حرفایی می‌زنم که می‌دونم طرف مقابلمو اذیت می‌کنه. اوضاع کنترل خشمم بدتر شده. احتمالا اونقدری که اگه تراپیستم می‌فهمید، سرش گیج می‌رفت. 

به برنامه‌هایی که باهم چیده بودیم فکر می‌کنم، قولایی که به‌هم داده بودیم. رویاهایی که باهم ساخته بودیم. خنده‌داره، الآن با هر صدای انفجاری که می‌شنوم، حتی نمی‌دونم زنده‌ای یا نه. قبلا دلم می‌خواست هربار که کسی نزدیکت می‌شه، یاد من بیفتی. به این فکر کنی که هیچکس مثل من باهات خوب نبود. هیچکس مثل من درکت نمی‌کرد. ولی خب، احتمالا هیچکس هم به اندازه‌ای که من به گریه‌ات انداختم، اشکتو در نیاورد. فکر کنم خودت همچین حرفی زدی، شایدم نه. نه. فکر کنم گفتی به اندازه‌ای که برای من گریه کردی، برای کسی گریه نکرده بودی. آره. ولی خب، خیلی وقته که دیگه همچین چیزی نمی‌خوام. فقط امیدوارم سالم باشی؛ چون یادمه تو هم چقدر می‌خواستی این روزا رو زندگی کنی. دلم می‌خواست بگم امیدوارم توی زندگی بعدی هم ببینمت، ولی فکر نکنم تحمل اینکه دوباره قلبم اونجوری بشکنه رو داشته باشم. پس بدرود. امیدوارم زنده بمونی. چون علی‌رغم همه‌چیز، خودم فعلا قصد مردن ندارم. و کسی حق نداره قبل از من بمیره. حتی تو. مخصوصا تو.

اجتناب
16:08 1404/12/26 | Noa

باید فاصله‌ام رو از همون اول حفظ می‌کردم. اشتباه کردم. خیلی زیادی‌ام. کارام خیلی زیادیه. شاید خواستن محبت هم زیادی بود. شاید برای کسی مثل من خواسته‌ی زیادیه. باید مثل همیشه از روابط انسانی و تماس فیزیکی فرار می‌کردم؛ نباید نزدیک می‌شدم، نباید نزدیکم می‌شدن. نباید بغل می‌کردم، نباید بغل می‌شدم. نباید نوازش می‌کردم، نباید نوازش می‌شدم. نباید بهم اجازه داده می‌شد، نباید اجازه می‌دادم. نباید نباید نباید... 

ترسیده و تنهام؛ می‌خوام مثل سابق بشم. می‌خوام برگردم توی پوسته‌ی ضخیم خودم. همون پوسته‌ی ضخیم و محافظی که از آدم‌ها و آسیب‌هاشون حفظم می‌کرد. و راستش، فکر می‌کنم دارم برمی‌گردم بهش. برگشتن بهش درد داره؛ چون پوسته خیلی برام تنگ شده و اونقدر سفته که هر لحظه ممکنه استخون‌هام رو بشکنه و پوستم رو بدره؛ اما مشکلی نیست، عیبی نداره. اینجوری بهتره. اینجوری برای خودم بهتره. این درد و فشار رو تحمل می‌کنم تا به پوسته‌ی سخت قبلیم برگردم، دوست قدیمی‌ای که همیشه سعی کرده بود با نزدیک نشدن به آدم‌ها، ازم محافظت کنه. می‌خوام بهش برگردم، دارم سعیم رو می‌کنم و امیدوارم قبل از اینکه تمام استخون‌هام زیر فشارش له بشه، توش جا بشم؛ چون من خسته و ترسیده‌ام. تحمل بیشتر از این رو ندارم. تحمل دوباره پس زده شدن رو ندارم.

راستش، تعجب می‌کنم که هنوز گاهی دلم برات تنگ می‌شه.

به این فکر می‌کنم که وقتایی که یادت می‌افتم و بهت فکر می‌کنم، تو هم یادم می‌افتی و بهم فکر می‌کنی؟ 

می‌دونم یجورایی تصمیم خودم بود که آخرین رشته‌های دوستیمون رو هم قیچی کنم، البته اگه بعد از تمام چیزایی که باهم داشتیم، بتونم بهش بگم 'دوستی.' ولی گاهی به تصمیمم شک می‌کنم، از خودم می‌پرسم کار درستی کردم؟ تصمیم درست همین بود؟

می‌گن وقتی رها کردی برو جلو و پشت سرتم نگاه نکن، ولی گاهی به این فکر می‌کنم اگه بخوام به عقب نگاه کنم چی؟

اگه این تصمیم کاملا درست نبوده باشه چی؟

گاهی فکر می‌کنم به وقتایی که سعی کردی حداقل دوستی‌ای رو برگردونی که بنظرم از دست رفته بود و هربار یجوری پسش زدم و قلبم درد می‌گیره.

نمی‌دونم، مسخره‌ست؛ انگار تازه شروع کردم به درک‌کردن اینکه چیا گذشت، به هر دومون. اینکه حالا بعد از گذشت ماه‌ها، می‌فهمم خیلی باهام بد کردی، آره، ولی منم همچین آدم خوبی نبودم؛ حتی اگه خودم اون‌موقع متوجهش نشده باشم.

همیشه گفتم من آدم موندن و ساختنم، ولی بعد مکالمات آخرمون رو مرور می‌کنم، وقتایی که می‌خواستی حداقل دوستیمونو نگه داریم و براش تلاش کنیم و من رد شدم و رفتم. نمی‌تونستم. الآنم نمی‌دونم که می‌تونم ولی با فکر به اینکه دیگه توی زندگیم نیستی، قلبم منقبض می‌شه.

به این فکر می‌کنم که آره، ما مناسب هم نبودیم ولی از هیچکدوم از لحظه‌هایی که باهات گذروندم و تجربه کردم پشیمون نیستم. و فکر نمی‌کنم هیچوقت هم پشیمون بشم. به این فکر می‌کنم تو خیلی از اولین‌های زندگیم بودی؛ اولین دیتم، اولین بوسه‌ام، اولین دست‌گرفتن توی پابلیک، اولین عشقم... اولین عشقم؟ بعد به این فکر می‌کنم که اصلا عاشقت بودم یا نه؛ بهم می‌گفتی حسی که داریم متفاوته. که من اونجوری که تو دوستم داری، دوستت ندارم. که جنس دوست‌ داشتنمون فرق می‌کنه. خیلی مقاومت و پافشاری کردم که قبول نکنم؛ چون درسته از آدما دل خوشی ندارم، ولی اگه براشون عاشقی نکنم هم می‌میرم. و رسیدن به اینکه شاید از اول عاشق تو نبودم، خیلی برام گرون تمام شد. نمی‌دونم، شاید واقعا باید همونقدر قلبمو می‌شکوندی تا بفهمم عاشقت نبودم، ولی دوست داشتم فکر کنم که هستم. چون تو امن بودی، درکم می‌کردی، پای حرفام می‌نشستی، وقتی قفسه‌ی سینه‌ام از اضطراب تنگ و سنگین می‌شد، ولم نمی‌کردی. برام شجاع بودی و کاری می‌کردی دلم بخواد منم برای تو شجاع باشم. ولی تهش فهمیدم ما وصله‌های هم نبودیم. از اولش هم نبودیم. سه سال طول کشید تا اینو بفهمم.

هیچوقت آدم بد و وحشتناکی نبودی. آره هر دومون اشتباهاتی داشتیم ولی فکر نمی‌کنم هیچوقت آدمای بدی شده باشیم. حداقل نه واقعا و عمیقا. گاهی امیدوارم تو هم راجع به من همین فکرو بکنی. من خیلی وقته که بخشیدم و امیدوارم خودم هم بخشیده شده باشم.

Some stains are meant to testify
03:41 1404/12/23 | Noa

The sadness has fermented into something else. It doesn’t feel like grief anymore. It feels metallic. Bitter. Like I’ve been swallowing smoke for so long that my lungs don’t remember what clean air is.

There’s a tremor in my knees when I stand, but my vision burns red; not from weakness, from fury. A fury so thick it coats everything. I feel sick down to the bone. Not the kind of sick that asks for medicine. The kind that seeps into marrow and stays there, humming. It’s strange; to feel this ruined and still be breathing. To feel like something inside you has died, and yet your heart refuses to stop. The world keeps moving as if nothing is stained. But I see it. I see what shouldn’t have happened. What should never have happened. The kind of harm that doesn’t wash away. There are things no water can cleanse. No silence can bury. You can try to cover it. You can build over it. You can pretend the ground is clean. But the earth remembers. And what is buried doesn't disappear, it ferments, it gathers heat. One day it rises. Not as a scream. Not as a plea. As reckoning. Because some stains are not meant to fade. They are meant to testify.

خیلی مضحک و خنده‌داره که از زخم‌ها و آسیب‌هایی که دیدی به آدم جدیدی که وارد دایره‌ی امنت می‌شه، می‌گی و اون ادعا می‌کنه و می‌گه که این‌کارها رو باهات نمی‌کنه، می‌گه که دوباره اون بلا رو سرت نمیاره؛ اعتماد می‌کنی، باور می‌کنی، تکیه می‌کنی، و بعد... به خودت می‌آی و می‌بینی چاقو ذره‌ذره وارد زخم قدیمی‌ت شده. زخم کهنه و بسته‌شده‌ی قدیمی، سر باز کرده و عفونت کرده. اونقدر آهسته و به‌مرور زخم قدیمی رو شکافته که حتی تا وقتی در حد مرگ خون‌ریزی نکردی، متوجهش نشده بودی. و حالا شوکه، مبهوت و متحیر به روبه‌رو زل زدی. دستت رو روی زخم قدیمی که حالا داره شدیدا خون‌ریزی می‌کنه، فشار می‌دی. تنها گذاشته شدی، دوباره؛ با هزاران سوال بدون جواب توی ذهنت. با هزاران صدا توی سرت که بهت می‌گن "چرا؟ چی شد؟ انقدر غیر قابل تحملی؟ بازم تو مشکلی؟ بازم تو اشتباه کردی؟ بازم تو بازم تو بازم تو..." صداهای توی سرت خفه نمی‌شن. دستاتو میاری بالا و محکم سرت رو فشار می‌دی و بی‌صدا، توی ذهنت بلندترین و گوش‌خراش‌ترین جیغ‌ها رو می‌کشی. صداها خفه نمی‌شن. نمی‌دونی به فشار دادن سرت تا جایی که مغزت متلاشی بشه ادامه بدی، یا زخم بازشده رو نگه داری و فشار بدی. تنها و بی‌پناه رها شدی و حتی مغرت هم باهات دشمنه. "بازم حماقت کردی. بازم تکیه کردی. بازم وابسته شدی. بازم اعتماد کردی. بازم ناامیدت کردن. بازم بهت زخم زدن. بازم آدما... آدما."

برای بیچارگی و درموندگی خودت گریه می‌کنی. برای اینکه حتی نمی‌تونی به خودت پناه ببری گریه می‌کنی. گریه می‌کنی چون حتی وقتی بی‌پناه‌ترینی و فقط خودت رو داری، افکارت چاقو رو بیشتر توی زخمت تکون می‌دن و فرو می‌برن. 

"درد داره، نه؟"

"آره، درد داره. خیلی درد داره. بس کن. لطفا بس کن."

"بالاخره یاد می‌گیری؟ بالاخره ازش درس می‌گیری؟"

"آره، درس می‌گیرم، یاد می‌گیرم، قول می‌دم. فقط تمامش کن. این دردو تمام کن."

مغرت به این حرف‌هات پوزخند می‌زنه؛ چون می‌دونه انقدر از درد و خون‌ریزی نشئه‌ای که حاضری برای تمام شدنش هر چیزی بگی. چاقو بیشتر فرو می‌ره؛ محکم‌تر، عمیق‌تر. سینه‌ات خس‌خس می‌کنه و نفس‌هات به شماره می‌افته. دقیقا زمانی که فکر می‌کنی دیگه داری می‌میری، چاقو محکم و سریع بیرون کشیده می‌شه. زخم دوباره بسته می‌شه و فقط زمخت‌تر و زشت‌تر بنظر می‌رسه. دیگه حسی نداری؛ نه درد، نه خشم، نه غم؛ هیچی. 

"منتظرم دوباره تمام این چرخه رو از اول طی کنی. انقدر تکرارش کنی و درد بکشی، که در نهایت یا درس بگیری، یا بمیری."

و تو خوب می‌دونی که نه درس می‌گیری، نه می‌میری؛ فقط درد می‌کشی.

بیگانه
00:27 1404/12/21 | Noa

خودت را در کارهایت غرق می‌کنی، ساعت‌ها از پی هم می‌گذرند و روزی نسبتا موفقیت‌آمیز و بدون تنش را می‌گذرانی. آنقدر در کارها و مسئولیت‌هایت غرق می‌شوی، که ناخودآگاه یادت می‌رود فکر کنی. اصلا وقت فکر کردن نیست که به سراغت بیاید. اما شب که با خودت تنها می‌شوی، روی ملحفه‌ی چروک‌شده‌ات دراز می‌کشی و دیگر بهانه‌ای برای فکر نکردن نداری، ناگهان به این نتیجه می‌رسی که چقدر پوچ و تهی هستی. همه‌چیز خوب پیش رفته، انسان مفیدی بوده‌ای، کارهایت را به درستی انجام داده‌ای؛ اما یک چیزی این وسط درست نیست. در جایی وسط سینه‌ات، احساس خلاء و خنکی می‌کنی. همان زمانی از شب رسیده که مدام از آن فرار می‌کردی؛ با خودت و افکارت تنها شده‌ای. به این نتیجه می‌رسی که، چقدر تهی و توخالی هستی، برای کسی که باید زندگی کند و شور و شوق داشته باشد. کل روزت را در ذهنت دوره می‌کنی، نمی‌فهمی کجای کار می‌لنگد، اما حالا دراز کشیده‌ای، به سقف که به دلیل تاریکی درست دیده نمی‌شود، خیره شده‌ای. یک چیزی سر جایش نیست. تو سر جای خودت نیستی. همه‌چیز درست بنظر می‌آید، اما هیچ‌چیز سر جای خودش نیست.

آبی
03:10 1404/12/19 | Noa

تیک‌تاک، صدای ساعت میاد. صداش هر ثانیه توی مغزم انگار که یه اتاق خالیه، پژواک می‌شه و خودشو می‌کوبونه به دیواره‌ی جمجمه‌ام. بهش چشم می‌دوزم. صداش حالم‌ رو به‌هم می‌زنه. بهش چشم می‌دوزم؛ اونقدری که چشمام خشک می‌شه و می‌سوزه؛ اما من پلک نمی‌زنم. حرکت پاندول ساعت سرمو به دوران می‌اندازه. تیک‌تاک، زمان داره می‌گذره؛ اما من وجود ندارم. نمی‌دونم به کجا تعلق دارم؛ گذشته یا آینده. فقط می‌دونم که به حالا تعلق ندارم. چشمام خشک شده. پلک نمی‌زنم. با خودم لج کردم؛ نمی‌نویسم. از انزجار و غم پر می‌شم؛ نمی‌نویسم. اگه بنویسم، غمم‌ رو از خودم می‌کَنم و بهش جون می‌دم، رهاش می‌کنم تا غم بعدی بیاد سراغم؛ اما من اینو نمی‌خوام. نمی‌نویسم؛ تا ازم جدا نشه. داخل قلبم رشد کنه و انقدر بزرگ بشه که منو بشکافه. می‌بینی؟ آبی شدم؛ یه آبی تیره. حتی خودمم نمی‌تونم خودمو ببینم؛ تو چطور بتونی؟

درباره

شاید اینجا با کلمات، ردی از خودم به‌جا بذارم.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©