این روزا دارم به این فکر میکنم که احتمالاً تا آخر عمرم تنها میمونم. قبلاً فکر بهش وحشتزدهام میکرد؛ اما حالا صرفاً با یه حس گزنده و تیر کشیدن جزئی توی قلبم، تنهام میذاره. به این فکر میکنم که احتمالاً قراره همینطور تنها بمونم، و به این فکر میکنم که اشکالی نداره. قبلاً فکر میکردم برای عشقوعاشقی ساخته نشدم. اخیراً فهمیدم برای دوست داشتنای سطحی و عشقوعاشقیای الکی ساخته نشدم. ساخته شدم که جوری عشق بورزم و دوست داشته بشم که استخونا رو بشکنه. میدونم، احتمالاً چیزی نیست که آدم عاقل با پای خودش بیاد سمتش. احتمالاً ترسناکه. شایدم وحشتناک. به این فکر میکنم که وقتی به خودم میگم اشکالی نداره اگه تنها بمونم، واقعاً از ته دلم پذیرفتمش یا نه. فکر کنم نه، هنوز نه. اشکالی نداره. اندازهی ابدیت وقت دارم که قبولش کنم.
هردفعه یک نفر یک قدم سمتم برمیداره، انگار یادم میره من صرفاً از همون فاصله دوستداشتنی بنظر میام و قرار نیست خبری از قدم دوم باشه. دلم میخواد بدونم چی باعث میشه همچین اتفاقی بیفته. آدما از اینکه دوستم داشته باشن میترسن یا از اینکه دوستشون داشته باشم؟ نمیدونم. احتمالاً بیشتر دومی.
به این فکر میکنم که هردفعه کسی رو دوست داشتم و کسی هم من رو دوست داشته، تهش به جاهای خوبی ختم نشده؛ بیسرانجام و نیمهتمام و زخمی، انگار که از جنگ برگشته باشم. به این فکر میکنم که الآن که از دور به همهچیز و همهکس نگاه میکنم و قلبم برای کسی نمیتپه و قلب کسی هم برای من نمیتپه، زندگیم بهتره یا نه. شاید آره. شاید نه. ولی فکر کنم باید قدردان باشم که قلبم سر جاشه بدون اینکه دوباره هزار تیکه شده باشه. به این فکر میکنم که از این به بعد زندگی همین خواهد بود، به اینکه آیا سرنوشتمو قبول کردم یا نه. ولی اشکالی نداره؛ همونطور که گفتم، به اندازهی ابدیت وقت دارم که قبولش کنم.
پ.ن: دلم میخواست با لفظ اینکه این حرفها صرفاً چسنالههای یک تینیجر غمگین و تنهاست، خودم رو دلداری بدم؛ ولی متاسفانه پیرتر از این حرفام.