تیکتاک، صدای ساعت میاد. صداش هر ثانیه توی مغزم انگار که یه اتاق خالیه، پژواک میشه و خودشو میکوبونه به دیوارهی جمجمهام. بهش چشم میدوزم. صداش حالم رو بههم میزنه. بهش چشم میدوزم؛ اونقدری که چشمام خشک میشه و میسوزه؛ اما من پلک نمیزنم. حرکت پاندول ساعت سرمو به دوران میاندازه. تیکتاک، زمان داره میگذره؛ اما من وجود ندارم. نمیدونم به کجا تعلق دارم؛ گذشته یا آینده. فقط میدونم که به حالا تعلق ندارم. چشمام خشک شده. پلک نمیزنم. با خودم لج کردم؛ نمینویسم. از انزجار و غم پر میشم؛ نمینویسم. اگه بنویسم، غمم رو از خودم میکَنم و بهش جون میدم، رهاش میکنم تا غم بعدی بیاد سراغم؛ اما من اینو نمیخوام. نمینویسم؛ تا ازم جدا نشه. داخل قلبم رشد کنه و انقدر بزرگ بشه که منو بشکافه. میبینی؟ آبی شدم؛ یه آبی تیره. حتی خودمم نمیتونم خودمو ببینم؛ تو چطور بتونی؟
آبی
03:10 1404/12/19 | Noa