مطرود

اینجا از همه‌چیز و هیچ‌چیز حرف می‌زنم. احتمالاً.

رها
15:35 1405/1/9 | Noa

من واقعا اینو با گوشت، پوست و استخونم حس و لمس کردم که هرچقدر کسی زندگی رو بیشتر بخواد، زودتر ازش گرفته می‌شه. برعکس، هرچقدر کسی زندگی رو کمتر بخواد، بیشتر موندگار می‌شه. نمی‌دونم، شاید بخاطر اینه که اون کسی که زندگی رو عاشقانه دوست داره، به بهتر شدنش امید داره. حاضر نمی‌شه جلوی سرنوشت سر خم کنه. خطرناکه. رویای آسمونای آبی‌تر رو می‌بینه، به حداقل‌هایی که حتی نداره‌شون راضی نمی‌شه. برای تغییرش طغیان می‌کنه، می‌خروشه. و جوابش می‌شه گلوله و خاک و خون و خون و خون.

ولی منی که هیچوقت زندگی رو نخواستم، هیچوقت نتونستم عاشقش باشم، هیچوقت بلد نبودم زندگی رو زندگی کنم؛ هیچ امیدی به تغییر و بهتر شدن اوضاع نداشتم. پس فقط نشستم. درجا زدم. درجا زدم. درجا زدم. 

شاید تنبیه اونایی که زندگی رو بلد نیستن و نمی‌خوانش اینه که بیشتر از همه بمونن. که بمونن و تماشا کنن که چطور زندگی از لای انگشتای اونایی که عاشقشن، لیز می‌خوره و خاکستر می‌شه. نمی‌دونم، کاش این زندگی با همه‌امون سر جنگ نداشت. کاش اینجوری نبود. انقدر بی‌رحم، انقدر دردناک. کاش درحال تنبیه‌کردنِ عاشقان زندگی و فراری‌های از زندگی نبود. کاش زندگیم مال کسی بود که زندگی رو با تمام درد و رنج‌هاش می‌پرستید و دیوانه‌وار عاشقش بود و تمام زخم‌هایی که زندگی بهش می‌داد رو می‌بوسید و بازم فکر می‌کرد که زیباست. کاش زندگیم مال تو بود رها. کاش زندگیم مال تو بود.

درباره

شاید اینجا با کلمات، ردی از خودم به‌جا بذارم.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©