فکر کنم دارم تاوان پس میدم؛ اما دقیقاً نمیدونم تاوان کدوم کار.
وقتی که پوست دستم ور میاومد، میکندمش و تا وقتی که درد رو تا پوستواستخونم حس نمیکردم و رشتههای درد یکییکی شروع به فعال شدن نمیکردن، کارم رو ادامه میدادم. پوست بیچارهی مرده تا میاومد ترمیم بشه، باز شروع به کندنش میکردم تا زمانی که خون بیاد. هنوزم همونه؛ اما دیگه درد دستم نیست. درد پوست پارهپارهام در مقایسه با درد الان، اصلاً چیز بزرگ و مهمی بنظر نمیاد. زخم میخورم، زخم میخورم، زخم میزنن؛ و تا پوست زخمی، مرده و چروکیده میاد کمی ترمیم بشه، چاقو دوباره توی پوست، گوشت و استخونم فرو میره؛ محکمتر و شدیدتر. حتی اجازه نمیده زخم بسته بشه؛ فقط خونریزی میکنه. خون و خون و خون. چاقو درمیاد، میدونم فرصت زیادی تا زخم بعدی ندارم پس باید سریع جای زخم رو ضدعفونی کنم و بپوشونمش. نمیشه. زخم بعدی میاد سراغم؛ عمیقتر و دردناکتر. این درد لعنتی دوست منه، به خونه خوشاومدی.